X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سوشید

ننگها دیدم اندر دفتر و طومارشان

 

گفت با زنجیر، در زندان شبی دیوانه یی

عاقلان پیداست، کز دیوانگان ترسیده اند

من بدین زنجیر ارزیدم که بستندم به پای

کاش می پرسید کس، کایشان به چند ارزیده اند

دوش، سنگی چند پنهان کردم اندر آستین

ای عجب! آن سنگ ها را هم زمن دزدیده اند

سنگ می دزدند از دیوانه با این عقل و رای

مبحث فهمیدنی ها را چنین فهمیده اند

عاقلان با این کیاست، عقل دوراندیش را

در ترازوی چو من دیوانه یی سنجیده اند

از برای دیدن من، بارها گشتند جمع

عاقلند آری، چو من دیوانه کمتر دیده اند

جمله را دیوانه نامیدم، چو بگشودند در

گر بدست، ایشان بدین نامم چرا نامیده اند

کرده اند از بیهشی بر خواندن من خنده ها

خویشتن در هر مکان و هر گذر رقصیده اند

من یکی آیینه ام کاندر من این دیوانگان

خویشتن را دیده و بر خویشتن خندیده اند

آب صاف از جوی نوشیدم، مرا خواندند پست

گرچه خود، خون یتیم و پیرزن نوشیده اند

خالی از عقلند، سرهایی که سنگ ما شکست

این گناه از سنگ بود، از من چرا رنجیده اند

به که از من باز بستانند و زخمت کم کنند

غیر از این زنجیر، گرچیزی به من بخشیده اند

سنگ در دامن نهندم تا در اندازم به خلق

ریسمان خویش را با دست من تابیده اند

هیچ پرسش را نخواهم گفت زین ساعت جواب

زانکه از من خیره و بیهوده، بس پرسیده اند

چوبدستی را نهفتم دوش زیر بوریا

از سحر تا شامگاهان، از پیش گریده اند

ما نمی پوشیم عیب خویش، اما دیگران

عیبها دارند و از ما جمله را پوشیده اند

ننگها دیدم اندر دفتر و طومارشان

دفتر و طومار ما را زان سبب پیچیده اند

با سبکساریم، از لغزیدن ما چاره نیست

عاقلان با این گران سنگی چرا لغزیده اند؟