X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سوشید

۳۴۳- روز زن

روز زن را چگونه گذراندید


روز زن از نگاه عناصر ذکور خانه، البته از نوع کوچکش!


قلم به دست می‌گیرم وانشایم را آغازمیکنم. ما در روز زن هیچ جا نرفتیم چون مادرمان به شدت از دست پدرمان عصبانی بود که چرا او مثل شوهرخاله‌مان برای مادرمان دستبند طلا نخریده. پدرمان هم می‌گفت پول نداشتم ولی مادرمان قبول نمی‌کرد.در این روز پدرمان از همان اول صبح خودرا به آن راه زده بود که یعنی نمی‌داند امروزروززن است. اما مادرمان خیلی با پدرمان مهربان شده بود و

 

مانند هرروز او را با پس گردنی ازخواب بیدارنکرد و با اردنگی بیرون نینداخت. ما دراین روز استثنائاٌ صبحانه خوردیم. و مادرمان چندلقمه داخل دهان پدرمان کرده بود. البته پدرمان ازهمان اول صبح نمی‌دانیم چرا اخم کرده بود وتلویزیون تماشا می‌کرد.فقط نمی‌دانم چرا تا تلویزیون برنامه ای درباره روز زن گذاشت، پدرمان تندی طوریکه مادرمان نفهمد کانال آن را عوض کرد. ازعجایب دیگر این روز زنگ زدن مادربزرگمان بود که صبح زود که پدرمان هنوز بیرون نرفته بود زنگ زد و پدرمان مجبورشد به اوروز مادر را تبریک بگوید.

که تا دید مادرمان چپ چپ نگاهش می‌کند تا قطع کرد به مادر مادرمان هم زنگ زد وبه اوهم تبریک گفت وبعد سریع ازخانه به اداره رفت و حتی چای خود را هم کامل نخورد. یکی ازبدیهای این روز کار بیش ازحد آن است. چون مادرمان ازهمان وقتی که پدرمان رفت ما را به کارگرفت وگفت که باید خانه برق بزند.تا وقتی پدرمان می آید خوشش بیاید وما بچه‌ها همه اش خانه را تمیز کردیم.

ولی مادرمان به ما کمک نکرد وبه دوستش زنگ زد و به دروغ گفت پدرمان صبح او را ازخواب بیدارکرده و سندخانه را که به اسم او زده است به او داده است. و ما بسیار تعجب کردیم چطور وقتی خانه‌مان اجاره ای است سند آن به اسم مادرمان زده شده است. امشب ما همه در خانه مادربزرگمان دعوت داریم، اما پدرمان ازاداره زنگ زد و گفت امشب اضافه کار می ایستد و نمی‌تواند به خانه مادرزن جانش برود که مادرمان تهدید کرد اگر نیاید او را قیمه قیمه خواهد کرد وبرای همین پدرمان سر ساعت آمد و عصبانی بود و تا ما را دید محکم درگوشمان زد و ما گریه کردیم.

امروز درخانه مادربزرگمان باجناق پدرمان بسیار می‌خندید و بسیار با ما شوخی می‌کرد.اما پدرمان شدیدا عصبانی بود و ما هی ازدستش فرار می‌کردیم. که شوهرخاله مان ناگهان جلوی خاله مان زانو زد و دستبندی را به او داد وبه اوگفت: چه زن خوبی است .بعد پدربزرگ و مادربزرگمان برایش دست زدند وتشویقش کردند. ولی پدرمان دست ما را گرفت و گفت که ما را می‌برد تا سرپا کند و هرچه ما گفتیم ما دیگربزرگ شدیم و آن برادر کوچکمان است که باید سرپا شود گوش نکرد و ما را به دستشویی برد و گفت که کار خودمان رابکنیم. ولی چون ما خجالت می‌کشیدیم آن کار را نکردیم و هی کتک خوردیم و بعد از اینکه ازگریه سیاه شدیم تازه پدرمان یادش آمد باید برادر کوچکمان را می‌آورده و ما را باز زد و برگشتیم.

وقتی برگشتیم دیدیم مادرمان آنقدر عصبانی است که نگو. و تا آخرمهمانی باهم حرف نزدند ولی وقتی سوار ماشین شدند آنقدر با هم دعوا کردند و آنقدر ما را که گریه می‌کردیم زدند تا رسیدیم. بعد که رسیدیم پدرمان قبول کردتا فردا برای مادرمان دستبند بزرگتری بخرد.

ما ازاین انشا نتیجه می‌گیریم که روز زن روز کتک خوردن بچه هاست و باید برای مادرها حتما در این روز دستبند طلا خریده شود.


این بود انشای ما.