X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سوشید

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

 

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی؟

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان

این توانم که بیایم به محلت به گدایی

شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن

تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند

تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی

روز صحرا و سماع است و لب جوی و تماشا

در همه شهر دلی ماند که دیگر نربایی؟

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم؟ که غم از دل برود چون تو بیایی

آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان

که دل اهل نظر برد، که سری است خدایی

مشرف الدین مصلح بن عبدالله سعدی شیرازی