X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سوشید

۱۹۶- ما واقعاْ فقیر هستیم!

 

روزی مردی ثروتمند تصمیم گرفت زندگی مردم فقیر را به پسرش نشان دهد به همین دلیل او را به روستایی برد که مردم آن زندگی محقری داشتند. آنها یک شبانه روز در یکی از خانه های محقر روستا ماندند.

فردای آن روز در راه بازگشت، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد سفرمان چه بود؟

پسرک پاسخ داد: عالی بود پدر متشکرم.

پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر بچه پاسخ داد: فکر می کنم پدر.

پدر سوال کرد : پسرم از این سفر چه درسهایی گرفتی؟

پسرک کمی فکر کرد و گفت: فهمیدم ما در خانه یک سگ داریم ولی آنها چهار تا سگ دارند.

ما در حیاط خانه مان فانوس های تزیینی داریم اما آنها همه ستاره های آسمان را دارند.

حیاط ما محدود به چند دیوار است اما باغ آنها بی انتهاست!

مرد که از حرف های پسرش زبانش بند آمده بود و بهت زده به او نگاه می کرد. پسر رو به پدرش کرد و گفت:

متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعاْ فقیر هستیم!