X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سوشید

۳۲۹- ترس از شکست...

 

...تنها هنگامی حقیقتی را می پذیریم که نخست، در ژرفای روحمان، انکارش کرده باشیم؛که نباید از سرنوشت خود بگریزیم و اینکه دست خداوند،علی رغم سخت گیریش،بی نهایت سخاوتمند است.

...اگر آدم همواره همان آدم های ثابت را ببیند، احساس می کند بخشی از زندگیش را تشکیل می دهند و از آنجا که بخشی از زندگی ما می شوند، هوس می کنند زندگیمان را هم تغییر بدهند. اگر آدم، آنطور که آنها انتظار دارند، عمل نکند به باد انتقادش می گیرند؛ چون هرکس فکر می کند دقیقاً می داند ما باید چطور زندگی کنیم اما هرگز نمی دانند چگونه باید زندگی خودشان را بزیند.

جوان نمی دانست افسانه شخصی چیست.
چیزی است که همواره آرزوی انجامش را داری. همه آدم ها در آغاز جوانی، می دانند افسانه شخصی شان چیست. در آن دوره زندگی، همه چیز روشن است؛ همه چیز ممکن است و آدم، از رویاها و آرزوی آنچه دوست دارد در زندگی بکند، نمی ترسد. با این وجود، با گذشت زمان، نیرویی مرموز، تلاش خود را برای اثبات آنکه تحقق بخشیدن به افسانه شخصی غیرممکن است، آغاز می کند. آنچه پیرمرد می گفت، برای جوانک چندان معنایی نداشت اما می خواست بداند نیروهای مرموز، چه هستند. دهان دختر بازرگان از شنیدنشان باز می ماند.

- نیروهایی هستند که ویرانگر می نمایند اما در حقیقت، چگونگی تحقق بخشیدن به افسانه شخصی را به ما می آموزند. نیروهایی هستند که روح و اراده ما را آماده می کنند؛ چون در این سیاره، یک حقیقت بزرگ وجود دارد:
هر که باشی و هر کار کنی، وقتی چیزی را از ته دل، طلب می کنی، از این روست که این خواسته در روح جهان، متولد شده. این، ماموریت تو بر روی زمین است.
- حتی اگر فقط سفرکردن باشد؟ یا ازدواج با دختر یک بازرگان پارچه؟
- یا جست و جوی یک گنج...روح جهان، از خوش بختی انسان ها تغذیه می شود و یا از
بدبختی، ناکامی و حسادت آنها. تحقق بخشیدن به افسانه شخصی، یگانه وظیفه آدمیان است. همه چیز، تنها یک چیز است و هنگامی که آرزوی چیزی را داری، سراسر کیهان همدست می شود تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی.

خداوند راهی را که هر انسانی باید بپیماید، در جهان نوشته. تنها باید آنچه را که برای تو نوشته شده، بخوانی.

تصمیم ها، تنها آغاز یک ماجرا هستند. هنگامی که آدم، تصمیمی می گیرد، در حقیقت به درون جریان نیرومندی پرتاب می شود که او را به مکانی می برد که در زمان تصمیم گیری، خوابش را هم نمی دیده است.

تنها به خاطر از دست دادن چیزی می ترسیم که داریم؛ چه زندگیمان و چه کشتزارهامان اما هنگامی که بفهمیم سرگذشت ما و سرگذشت جهان، هر دو توسط یک دست نوشته شده اند، هراسمان را از دست می دهیم.

...و خداوند، به ندرت آینده را آشکار می کند و فقط به یک دلیل: او آینده ای را نشان می دهد که فقط برای عوض شدن، نوشته شده.

عشق، هیچ گاه انسانی را از دنبال کردن افسانه شخصی اش بازنمی دارد. اگر چنین شود، به خاطر آن است که عشق تو، عشقی راستین نبوده؛ عشقی که به زبان جهانی سخن می گوید.

همواره پیش از تحقق یافتن یک رویا، روح جهان تصمیم می گیرد تمام آنچه را در طول طی طریق آموخته ای، بیازماید. این کار را به خاطر بدخواهی نمی کند؛ به خاطر آن است که بتوانیم همراه با رویاهامان، بر درس هایی که در مسیر آموخته ایم هم، تسلط یابیم. در این لحظه است که بخش عظیمی از مردم منصرف می شوند.

تاریک ترین ساعت، پیش از طلوع خورشید فرامی رسد.

تنها یک چیز می تواند یک رویا را به ناممکن تبدیل کند: ترس از شکست...